می خواست کسی دوستش داشته باشد، همه دوستش داشتند، آنکه در سرش بود، می خواست بتواند به او تکیه کند، همه آمادگی اش را داشتند، می خواست او تکیه گاهش شود، او دوستش داشت و می توانست تکیه گاه شود، اتفاق ها زود افتاد، زودتر از آنی که هر دو فکر می کردند و او در گذر زمان محو شد، چقدر برایش گریه کرد و شب ها با یادش خفت،،از ان موقع سالها می گذرد و حالا که او، دوباره او را یافته، به صورتش و نگاه حزن انگیزش نگاه می کند و چشم هایش خیس می شود، از خاطرات خوب گذشته و اویی که برای اولین بار جای ماه را در اسمان نشانش داد، زیبایی و بزرگی و مهربانی اش را، کسی که او را فقط برای خودش دوست می داشت.
.
.
.
.
چه طور در گذر زمان محو شد ؟
می گویند هر که از دیده رود از دل هم برود...
همیشه بهترین آدم زندگی وخواستنی ترین ودوست داشتنی ترینا
یه جوری محو میشن ووقتی پیداشون میشه که خیلی دیر شده...
به نظرم مهم همون حسیه که ازشون برات می مونه که حتی خودشونم نمیتونن جای خالیشونو تو قلب عاشق تو پر کنند..
به قول سهراب، تو نه، عشق تو...
آدمهایی که می رن اگه برگردن هم هیچ وقت همه چیز مثل اول شروع نمیشه
امیدوارم این نظر اشتباه باشه...
فرانسوی ها چیز جالبی می گویند: دقیقا از همان چیزی که وحشت داریم دقیقا همون سر مون میاد!
وحشت از جدایی نداشتند، اما سرشان آمد...
haman angosht ke mah ra neshan midad mashe ra keshid
kasi ke raft layeghe pazireshe dobare nist
لابلای او ها گم شدی، آنکس که ماه را نشان داد، ماشه را نکشید، و به اشتباه کسی را لعن کردی که گنهکار نبود..
کسی که او را فقط برای خودش دوست می داشت ...
از این جمله مبهم تر تو عمرم نشنیدم.
برای خودش؟
یا برای خودش؟!
به ضعف دستور زبان فارسی مربوط است، نه "هی" داریم نه "شی" مجبوریم هر دو جنس را با او صدا کنیم، می شود ابهام...
بلاخره سر شان آمد...پس فرانسوی ها درست گفته اند!
البته اونا(فرانسوی ها) از این اتفاق به شدت ابراز نا را حتی کردند...
اصولا فرنگی ها درست می گویند، ممنون از همدردی شان.
این" خود "از خیلی صفات تشکیل شده ؛ که شده "خود ". در اصل خودی وجود ندارد . و این صفات هستند در فرد که باعث دوست داشتن شدنند .
خود میتونه توانایی و علم باشه ، صفات اخلاقی باشه ؛ زیبایی باشه ، دارایی و ثروت باشه ...
هر انسانی مطمئناّ یه صفت خوبی دارد که خدا اون ها رو افریده (که شاید خودمون هنوز اون صفت رو در بعضی از افراد نشناختیم ).
این طرز فکرم باعث میشه از افراد متنفر نباشم و فقط میزان دوست داشتنم کم یا زیاد بشه و شاید خیلی از مواقع مدرک و زیبایی و مال و اموال و اخلاق و ... کنار بره .
این یه زاویه ی دیگه ی "دوست داشتنه "
منم گاهی بای صحبت های الهی قمشه ای می شینم طرز فکرم اینطور می شه، اما بعدا می شم، چنگیزخان...
شاید دلیل رفتنش دسته خودش نبوده
اما مسلما دلیل بازگشتش آخرین جملته «او را فقط برای خودش دوست می داشت.»
کسی چه میدونی شاید ارزش چیزی رو که یکبار از دست دادن رو بهتر بدونن
شاید، منم بینشون نبودم،،،،اما هنوز برنگشتن، فقط عکسش رو دید....شاید هم دیگه ارزشی برای هم نداشته باشند.